سلام دوستای گلم اسم من نیلوفر هست و امیدوارم از وبم راضی باشید. ××موفق و موید باشید×× دوستتوووووووون دااااااارمممممم

برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1391 ساعت: 3:36

برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1391 ساعت: 3:34

برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1391 ساعت: 3:37
برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: جمعه 10 شهريور 1391 ساعت: 23:24
جواب:کسی که تو دنیا بیشتر از همه بهش اهمیت میدی
اگه یه تیکه ابر بهت بدن چیکارش میکنی؟
جواب :
حالا جای ابر همسر رو بذار
مهم ترین خصوصیاتی رو که در کلمات زیر میبینی توصیف کن
۱-سگ ۲-گربه۳ -موش ۴-اقیانوس ۵-قهوه
جواب:
۱ .شخصیت خود شما
۲٫ شریک زندگی.
۳٫ دشمنان شما
۴٫به زندگی خود شما
۵٫ تعبیرت از رابــــ ـطه جـــنــ…. .
به هرکدوم از رنگهای زیر، یک نفر که میشناسی و برات مهمه رو نسبت بده
۱-زرد ۲-پرتقالی۳ -قرمز ۴-سفید ۵-سبز
جواب
۱- کسی فراموشش نمیکنی.
۲-یه دوست خوب
۳- واقعاً دوستش داری
۴- یک روح در دو بدن
۵- همیشه یادش هستی
حیوونای زیر رو به ترتیبی که برات اولویت دارن نام ببر
۱-گاو ۲-ببر ۳-گوسفند ۴-اسب ۵-خوک
جواب:
۱٫ حرفه و شغل
۲٫ غرور
۳٫عشق
۴ . خانواده
۵. پول
اگه تو خیالت درحال قدم زدن تو جنگل باشی
چه وقتی رو تصور میکنی
-۱صبح زود ۲ -عصر ۳-شب
جواب:
۱:تو زندگیت هدف داری و برای رسیدن بهش تلاش میکنی
۲: هدف داری اما تنبلی
۳:هدف خاصی تو زندگیت نداری
۳تا حیوون که خیلی دوست دارید روبه تریب نام ببر و برای هرکدوم ۳ صفت بگو
جواب:
۱ نظر مردم در موردت
۲: نظر خودت در مورد خودت
۳: خصوصیات واقعیت
اگر با این ۴ تا حیوون تو کشتی باشی طوفان بیاد و مجبور بشی یکشون رو بندازی تو دریا
کدوم رو میندازی ؟
۱-گاو ۲- گوسفند ۳- پلنگ ۴- اسب
جواب:
۱. مال و درایی
۲. خانوادت
۳. غرورت
۴. عشقت
از بین این چهار گزینه کدوم رو بیشتر دوست داری
۱- خورشید۲-جنگل ۳-دریا ۴- آسمون
جواب:
۱- مادر
۲-غرور
۲-عشقت
۴-خانوادت
اگه طرف مقابلت یه وسیله توی کمدت باشه دوست داری کدامیک از وسیله هات باشه
۱-کتاب؟
۲-لباس؟
۳-وسایل شخصی؟
۴-عطر؟
۵-مداد؟
۶-کفش؟
جواب:۱- فقط بهش احترام میذاری
فقط بهش نیاز داری - ۲
میخوای همیشه کنارت باشه -۳
۴-عاشقشی
۵- به فکرشی
۶- ازش بیزاری
فکر میکنی بچه بودی شکل
چه عددی بودی؟از ۱ تا١٥
جواب:
۱:خوشگل:
۲:شکمو
۳:شاشو
۴:لوس
۵:دست تو دماغ
۶: افاده ای
۷: تمیز
۸:گ*وزو
۹:شیطون
۱۰:دروغگو
۱۱:حسود
۱۲:توپلو
۱۳:زیرک
۱۴:شلخته
۱۵ گوشه گیر و تنها
به نظرت من کدوم یکی از اینام
1-: ابر
2:بارون
3:برف
4:خورشید
5:طوفان
6:مه
7:تگرگ
8:غبار
: جواب
لجباز:1
جذاب :2
پاک و مهربون : 3
آرامشبخش ,صبور ,دانا: 4
شیطون عجول :5
پر انرژی :6
کسل کننده بی پروا :7
شیرین زبون متین:8
مرموز مشکوک :9
بیقرار :10
اگه یه مساوی جلوی اسمم بود اون طرف مساوی چی مینوشتی
اگه مجبور باشی به یه حیوون تبدیل بشی کدوم گزینه رو ترجیح میدی
سگ -1
گربه -2
اسب -3
مار-4
با وفا ، صادق ، ثابت قدم-1
2- شیک و زیبا
3-خوش بین
4-انعطاف پذیر
به هرکدوم از رنگهای زیر، یک نفر که میشناسی و برات مهمه رو نسبت بده
۱-زرد ۲-پرتقالی۳ -قرمز ۴-سفید ۵-سبز
جواب
۱- کسی که فراموشش نمیکنی.
۲-یه دوست خوب
۳- واقعاً دوستش داری
۴- یک روح در دو بدن
۵- همیشه یادش هستی
حیوونای زیر رو به ترتیبی که برات اولویت دارن نام ببر
۱-گاو ۲-ببر ۳-گوسفند ۴-اسب ۵-خوک
جواب:
1. حرفه و شغل
2. غرور
3.عشق
4 . خانواده
۵. پول
اگه تو خیالت درحال قدم زدن تو جنگل باشی
چه وقتی رو تصور میکنی
-1صبح زود 2 -عصر ۳-شب
جواب:
1:تو زندگیت هدف داری و برای رسیدن بهش تلاش میکنی
2: هدف داری اما تنبلی
3:هدف خاصی تو زندگیت نداری
3تا حیوون که خیلی دوست دارید روبه تریب نام ببر و برای هرکدوم 3 صفت بگو
جواب:
1 نظر مردم در موردت
2: نظر خودت در مورد خودت
3: خصوصیات واقعیت
اگر با این ۴ تا حیوون تو کشتی باشی طوفان بیاد و مجبور بشی یکشون رو بندازی تو دریا
کدوم رو میندازی ؟
۱-گاو ۲- گوسفند ۳- پلنگ ۴- اسب
جواب:
۱. مال و درایی
۲. خانوادت
۳. غرورت
۴. عشقت
از بین این چهار گزینه کدوم رو بیشتر دوست داری
۱- خورشید۲-جنگل ۳-دریا ۴- آسمون
جواب:
۱- مادر
۲-غرور
۲-عشقت
۴-خانوادت
برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: جمعه 10 شهريور 1391 ساعت: 23:24
آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی.
آنقدر ضعیف باش تا قبول کنی که نمی توانی همه کارها را به تنهایی انجام دهی.
در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند, بخشنده باش.
در مورد نیازهای شخصی ات صرفه جو و قانع باش.
آنقدر عاقل باش تا قبول کنی که در مورد همه چیز آگاهی نداری .
آنقدر ساده باش تا قبول کنی به معجزه اعتقاد داشته باشی.
شادی هایت را با دیگران تقسیم کن.
در غم و اندوه دیگران شریک شو.
راهنمای افرادی باش که راه خود را گم کرده اند.
هنگامی که تردید داری پیرو کسانی باش که به موفقیت رسیده اند.
اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی .
آخرین کسی باش که از رفیق شکست خورده ات انتقاد می کنی.
برای اینکه دچار اشتباه نشوی, از جایی که قدم بعدیت را می گذاری مطمئن شو.
از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروی.
با کسانی که به تو عشق می ورزند, مهربان باش.
و بالاتر از همه خودت باش.
برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: جمعه 10 شهريور 1391 ساعت: 23:22
اکنون با دلی سرد و گرم چشیده به راز زیستن
می اندیشم و این باور که زندگی از مدت ها پیش *
مرطوبست*واژه ها را به رقص در می آورم.واژگانی
که گاه خیالی اند و گاه واقعی.من خیال سبز بودن را
زیر آسمان آبی به تصویر می کشم و ذرات هستی را
زیر سقف روزگار می شمارم و بشریت را از هر قماش
دوست می دارم زیرا در آیینه روح تک تک آن ها
می توان خدا را دید.![]()
برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: جمعه 10 شهريور 1391 ساعت: 23:21
تنهایی رو دوست دارم،زیرا عشق دروغی در آن نیست....
تنهایی رو دوست دارم،زیرا تجربه کردم....
تنهایی رو دوست دارم،زیرا خدا هم تنهاست...
تنهایی رو دوست دارم،زیرا....
در کلبه ی تنهایی ام در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد. ![]()
برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: جمعه 10 شهريور 1391 ساعت: 23:20
مردی همسرش را از دست داده بود و دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت.دخترک به بیماری سختی مبتلا شد پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.با هیچ کس حرف نمی زد و سرکارش نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانندولی موفق نشدند.
شبی پدر رویای عجیبی دید *دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود که او دختر خودش بود.پدر*فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و نوازش داد و از او پرسید:دلبندم*چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت:بابا جان*هر وقت شمع من روشن می شود* اشک های تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی*من هم غمگین می شوم.
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از خواب پرید و از فردا انزوا را رها کرد و به زندگی عادی برگشت.![]()
![]()
برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: جمعه 10 شهريور 1391 ساعت: 23:20
You think you´re falling in love![]()
You´re realy attracted to a certain person. but this has happened before, and it was
.** just a **crush
how can you tell if it´s real this time?
,…….If you´re falling in love
You´ll find yourself talking to or telephoning the person for no reason.( you might pretend there´s a reason but often there´s not).
.You´ll find yourself bringing this person into every converstation
.You might suddenly be interested in things you used to avoid
Ok,so you´ve fallen in love.but falling in love is one thing and staying in love is another.how can you tell as time passes that you´re still in love? if you stay in love you´re relationship will change.you might not talk as much a bout the person you are in love with.you might not call him or her so often.but this person will nevertheless become more and more important in your life.
You´ll find that you can be yourself with this person. when you first fell in love,you were probably afraid to admit certain things a bout yourself.but now you can be totally honest.you can trust him or her to accept you just as you are.falling in love is great-staying in love is even better !
برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: جمعه 10 شهريور 1391 ساعت: 23:19
خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول:
«شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگت پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5:30 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام "فرشــته" با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود
خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:
در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود
میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته.امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!
میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!
(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!
مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه پرسپولیس ابکشه!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.
برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: جمعه 10 شهريور 1391 ساعت: 23:19
3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا' 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را می طلبد که جمعا' 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.
5) طبیعتا' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز می شود. پس 96 روز باقی می ماند.
6)1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.
7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.
8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازی می گذرانید. پس 6 روز باقی میماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است.
11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.
12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!
برچسب: نویسنده: نیلوفر تاريخ: جمعه 10 شهريور 1391 ساعت: 23:16